• درباره ما
  • تماس با ما
پژوهندگان عصر پژوهندگان عصر
  • خانه
  • علمی
  • فناوری
  • پژوهشی
  • نوآوری
  • دستاوردها
  • چند رسانه ای
    • ویدیو
    • عکس
پژوهندگان عصر پژوهندگان عصر
  • خانه
  • علمی
  • فناوری
  • پژوهشی
  • نوآوری
  • دستاوردها
  • چند رسانه ای
    • ویدیو
    • عکس
مهر ۱۸, ۱۴۰۵
  • درباره ما
  • تماس با ما
پژوهندگان عصر پژوهندگان عصر
  • خانه
  • علمی
  • فناوری
  • پژوهشی
  • نوآوری
  • دستاوردها
  • چند رسانه ای
    • ویدیو
    • عکس
پژوهندگان عصر پژوهندگان عصر
  • خانه
  • علمی
  • فناوری
  • پژوهشی
  • نوآوری
  • دستاوردها
  • چند رسانه ای
    • ویدیو
    • عکس
مهر ۱۸, ۱۴۰۵
صفحه اصلی/مهدی صدیقیان/سهراب سپهری؛ شاعری که به ما آموخت جور دیگری ببینیم

سهراب سپهری؛ شاعری که به ما آموخت جور دیگری ببینیم

پانزدهم مهر، زادروز مردی است که درخت برایش فقط درخت نبود، آب فقط آب نبود و پنجره تنها راهی برای ورود نور به یک اتاق نبود؛ مردی که جهان را طوری می‌دید که انگار هر بار برای نخستین بار چشم باز کرده است و هنوز هیچ‌چیز آن‌قدر تکراری نشده که شگفتی‌اش را از دست بدهد.
کد خبر :9576 1405-07-15
پرینت
3 بازدیدها
0 نظر

مهدی صدیقیان- پژوهشگر مطالعات فرهنگی

پانزدهم مهر، زادروز مردی است که درخت برایش فقط درخت نبود، آب فقط آب نبود و پنجره تنها راهی برای ورود نور به یک اتاق نبود؛ مردی که جهان را طوری می‌دید که انگار هر بار برای نخستین بار چشم باز کرده است و هنوز هیچ‌چیز آن‌قدر تکراری نشده که شگفتی‌اش را از دست بدهد.

در شعرهای سهراب سپهری، چیزهایی که ما هر روز بی‌اعتنا از کنارشان می‌گذریم دوباره اهمیت پیدا می‌کنند؛ صدای آب، سایه یک درخت، پرواز پرنده‌ای در آسمان، روشنایی صبح، سکوت کویر، تنهایی یک انسان و دست کودکی که شاخه‌ای را گرفته است. او برای پیدا کردن شگفتی همیشه به دنبال اتفاق‌های بزرگ و دوردست نمی‌رفت، بلکه آن را درست در همان جایی پیدا می‌کرد که دیگران به دلیل عادت، توان دیدنش را از دست داده بودند؛ گویی مأموریت شاعر برای او این بود که غبار عادت را از روی جهان کنار بزند و چیزهایی را که همیشه آنجا بوده‌اند، دوباره به چشم ما بیاورد.

شاید به همین دلیل باشد که دهه‌ها پس از رفتنش، هنوز وقتی می‌خواهیم به کسی بگوییم دنیا را کمی متفاوت ببیند، ناخودآگاه به جهان سهراب نزدیک می‌شویم؛ شاعری که بیش از آنکه بخواهد برای جهان نسخه‌ای بنویسد، از انسان خواست نگاهش را تازه کند.

سهراب سپهری، شاعر و نقاش برجسته معاصر ایران، ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان به دنیا آمد؛ شهری که نه فقط زادگاه او، بلکه یکی از مهم‌ترین سرچشمه‌های جهان هنری‌اش شد و خاک و کویر و باغ و آب و سکوتش، سال‌ها بعد از میان شعرها و نقاشی‌های او سر برآورد. در منابع زندگی‌نامه‌ای، کاشان چنان با هویت و جهان هنری سپهری درآمیخته که شرح زندگی او بدون سخن گفتن از طبیعت این شهر تقریباً ممکن نیست.

کودکی در خانه‌ای که همسایه صحرا بود

سهراب در خانواده‌ای رشد کرد که هنر در آن چیزی دور از زندگی روزمره نبود. پدرش اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، اهل طراحی و خوشنویسی و موسیقی بود و مادرش ماه‌جبین نیز با شعر و ادبیات مأنوس بود. در خاندان او نیز سابقه هنر و شعر وجود داشت و به این ترتیب، نخستین مواجهه‌های سهراب با زیبایی و آفرینش هنری نه در دانشگاه و کتاب‌های نظری، بلکه از همان خانه و خانواده آغاز شد.

اما شاید مهم‌تر از همه، محیطی بود که کودکی‌اش در آن گذشت؛ باغی بزرگ، پر از درخت و راهی که به صحرا باز می‌شد. برای کودکی که ساعت‌های طولانی در چنین فضایی زندگی می‌کرد، طبیعت چیزی نبود که فقط در تعطیلات یا سفر دیده شود؛ طبیعت بخشی از خانه بود، بخشی از بازی، بخشی از خیال و در نهایت بخشی از زبان او شد.

سال‌ها بعد، وقتی آب و درخت و خاک و پرنده و باغ و بیابان این‌همه در شعر سهراب حضور پیدا کردند، دیگر نمی‌شد آنها را صرفاً عناصر تزئینی شعر دانست. آنها از جایی بسیار قدیمی‌تر آمده بودند؛ از جهانی که شاعر پیش از آنکه زبان شعر را بشناسد، با چشم و دست و پای کودکی تجربه کرده بود.

طبیعت، نخستین مدرسه سهراب بود. و شاید همین تجربه عمیق کودکی بود که بعدها باعث شد طبیعت در شعر او چیزی بیرون از انسان نباشد. سهراب به درخت نگاه نمی‌کرد تا فقط استعاره‌ای زیبا پیدا کند؛ درخت برای او خودش ارزش دیدن داشت. آب صرفاً نمادی شاعرانه نبود؛ حضوری زنده بود که می‌شد صدایش را شنید. گل و پرنده و خاک و نور اجزای پس‌زمینه زندگی انسان نبودند، بلکه هرکدام سهمی مستقل از جهان داشتند.

سهراب با طبیعت زندگی می‌کرد.

پدری که دست سهراب را به سوی نقاشی برد

در شکل گرفتن این نگاه، پدرش نیز نقشی مهم داشت. اسدالله سپهری اهل ذوق و هنر بود، طراحی می‌کرد، خط خوش داشت و با موسیقی آشنا بود و همین علاقه را به پسرش منتقل کرد. سهراب بعدها از تأثیر پدر در آشنایی‌اش با نقاشی یاد کرده بود و می‌توان گفت نخستین دری که به سوی جهان تصویر برای او باز شد، در همان خانه کودکی بود.

بیماری اما خیلی زود زندگی خانواده را تغییر داد. پدر سهراب در دوران کودکی او به بیماری فلج مبتلا شد و سال‌های طولانی با بیماری زندگی کرد تا سرانجام در سال ۱۳۴۱ درگذشت. با این حال، آنچه به پسرش داده بود باقی ماند؛ علاقه‌ای که ابتدا شاید تنها بازی و کنجکاوی یک کودک بود، بعدها به یکی از دو ستون اصلی زندگی هنری سهراب تبدیل شد.

زیرا سهراب را نمی‌توان فقط شاعر دانست. اگر شعرهایش را از نقاشی‌هایش جدا کنیم، انگار نیمی از جهان او را کنار گذاشته‌ایم؛ همان‌طور که در شعر با تصویر فکر می‌کرد، در نقاشی نیز نوعی سکوت و شاعرانگی حضور داشت و این دو هنر در تمام زندگی‌اش مدام به یکدیگر نزدیک می‌شدند.

او با کلمه نقاشی می‌کرد و با رنگ شعر می‌گفت.

 

از کاشان تا تهران؛ آغاز یک زندگی هنری

سهراب دوره ابتدایی و متوسطه را در کاشان گذراند و پس از طی دوره دانش‌سرای مقدماتی، مدتی به استخدام اداره فرهنگ کاشان درآمد، اما زندگی اداری نمی‌توانست پاسخگوی روحیه‌ای باشد که هر روز بیشتر به سوی نقاشی و شعر کشیده می‌شد. او سرانجام راه تهران را در پیش گرفت و وارد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد تا نقاشی را به صورت جدی دنبال کند.

در همین سال‌ها مدتی در شرکت نفت نیز کار کرد، اما پس از چند ماه استعفا داد. انتخاب او کم‌کم روشن می‌شد؛ قرار نبود زندگی‌اش در چهارچوب یک شغل معمول اداری تعریف شود. شعر و نقاشی دیگر علایق حاشیه‌ای زندگی‌اش نبودند، بلکه خود زندگی شده بودند.

در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعه شعر نیمایی خود، «مرگ رنگ»، را منتشر کرد. این مجموعه هنوز با سهرابی که بعدها «صدای پای آب» و «مسافر» را نوشت فاصله داشت و فضای آن تیره‌تر و متأثر از تجربه‌های آغازین شعر نو بود، اما همین فاصله امروز اهمیت دارد، زیرا نشان می‌دهد جهان روشن و شخصی سهراب یکباره به وجود نیامده بود؛ او نیز مانند هر هنرمند جدی دیگری باید سال‌ها می‌نوشت، تجربه می‌کرد، کنار می‌گذاشت و دوباره آغاز می‌کرد تا به زبان خودش برسد.

دو سال بعد، در سال ۱۳۳۲، از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد و نشان درجه اول علمی گرفت. همان سال «زندگی خواب‌ها» منتشر شد و فعالیت‌های جدی او در نقاشی نیز ادامه یافت.

از اینجا به بعد دیگر دو مسیر کاملاً در کنار یکدیگر قرار گرفته بودند:

شعر و نقاشی.

و سهراب تا پایان زندگی هیچ‌کدام را رها نکرد.

شاعری که جهان را با چشم یک نقاش می‌دید

اگر شعر سهراب را با دقت بخوانیم، خیلی زود متوجه می‌شویم که شاعر آن، نقاش هم هست؛ زیرا او فقط درباره جهان حرف نمی‌زند، بلکه آن را مقابل چشم خواننده می‌سازد. نور در شعرش جهت دارد، رنگ‌ها حضور دارند، فاصله‌ها احساس می‌شوند و درخت و کوه و آب و آسمان فقط اسم‌هایی در میان کلمات نیستند، بلکه شکل و بافت و حرکت پیدا می‌کنند.

شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از شعرهای سهراب را نمی‌شود فقط خواند.

آنها را می‌بینیم.

و برعکس، وقتی نقاشی‌هایش را تماشا می‌کنیم، گاهی احساس می‌کنیم شعری مقابل ما قرار گرفته که کلماتش حذف شده‌اند؛ همان سکوت، همان خلوت، همان علاقه به طبیعت و همان پرهیز از شلوغی در آنها حضور دارد.

درختان بلند و خاموش، تنه‌های درخت، منظره‌های کویری و فضاهای خلوتی که در نقاشی‌هایش می‌بینیم، از همان جهانی آمده‌اند که در شعرهایش با واژه ساخته می‌شود. برای همین شاید درست‌تر باشد که شعر و نقاشی را در زندگی سهراب دو فعالیت جداگانه ندانیم؛ اینها دو زبان بودند برای بیان یک نوع نگاه و دو راه برای نزدیک شدن به پرسشی که تمام زندگی هنری او را همراهی کرد:

چگونه می‌توان جهان را واقعاً دید؟

اما کاشان و تهران برای روح جست‌وجوگر سهراب کافی نبودند. او بسیار سفر کرد و فرانسه، انگلستان، ژاپن، هند، پاکستان، افغانستان، آمریکا، یونان، مصر و سرزمین‌های دیگری را دید، اما سفر برای او فقط جابه‌جایی از کشوری به کشور دیگر نبود؛ می‌رفت تا هنرهای دیگر، فرهنگ‌های دیگر و شیوه‌های متفاوت نگاه کردن به زندگی را تجربه کند.

در سال ۱۳۳۶ از راه زمینی به اروپا رفت و به پاریس و لندن رسید و در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی نام‌نویسی کرد. زندگی یک هنرمند جوان در اروپا، با این حال، همیشه به اندازه تصویرهایی که بعدها از سفرهایش ساخته شد آرام و شاعرانه نبود. زمانی که بورس تحصیلی‌اش قطع شد، برای تأمین هزینه‌های زندگی ناچار شد کار کند و حتی گاهی برای پاک کردن شیشه آپارتمان‌ها از ساختمان‌های بلند آویزان می‌شد.

این تصویر شاید با سهرابی که امروز در ذهن بسیاری از ما زندگی می‌کند متفاوت باشد؛ ما او را کنار آب، درخت و کویر تصور می‌کنیم، اما پشت آن آرامش، انسانی وجود داشت که برای ادامه مسیر هنری‌اش سختی کشید، کار کرد، از امنیت فاصله گرفت و به سرزمین‌های ناشناخته رفت تا چیزی را که می‌خواست در زندگی و هنر پیدا کند.

پشت آن آرامش، جست‌وجو بود.

ژاپن، هند و کشف شکل دیگری از سکوت

در میان سفرهای سهراب، مواجهه او با شرق اهمیت ویژه‌ای داشت. در سال ۱۳۳۹ به ژاپن رفت و مدتی در آنجا زندگی کرد، حکاکی روی چوب آموخت و با هنر و فرهنگ شرق دور از نزدیک آشنا شد. علاقه او به شعرهای کهن چین و ژاپن نیز در همین جهان فکری جای می‌گرفت و بعدها نمونه‌هایی از آنها را ترجمه کرد.

سفر به هند و آشنایی گسترده‌تر با فرهنگ‌ها و اندیشه‌های شرقی نیز این مسیر را ادامه داد. رد این مواجهه‌ها را می‌توان در شعرهای دوره پختگی سهراب احساس کرد؛ در سکوت، خلوت، توجه به لحظه، حضور عمیق طبیعت و تلاش برای دیدن جهان بدون آنکه ذهن فوراً بر هر چیزی نام و قضاوتی بگذارد.

در جهان سهراب، انسان دیگر مرکز مطلق هستی نیست و جهان تنها برای او ساخته نشده است؛ درخت هم سهمی دارد، آب هم سهمی دارد، پرنده و سنگ و گل و باد و سکوت نیز بخشی از حقیقت این جهان‌اند و انسان اگر می‌خواهد آن را بفهمد، شاید ابتدا باید کمی از مرکز کنار برود.

همین نگاه بود که شعر سهراب را از بسیاری از شاعران هم‌نسلش متفاوت کرد.

سهراب آرام‌آرام سهراب شد

نخستین شعرهای سپهری با آثاری که بعدها او را به یکی از مهم‌ترین و پرخواننده‌ترین شاعران معاصر تبدیل کردند تفاوت زیادی داشتند. «مرگ رنگ» یک آغاز بود، «زندگی خواب‌ها» قدمی دیگر، سپس «آوار آفتاب» و «شرق اندوه» آمدند و با هر کتاب، چیزی از زبان پیشین کنار رفت و چیزی تازه جای آن را گرفت تا سرانجام جهان شعری‌ای شکل گرفت که دیگر به‌سادگی با شاعر دیگری اشتباه گرفته نمی‌شد.

وقتی به «صدای پای آب»، «مسافر» و «حجم سبز» می‌رسیم، دیگر با سهرابی روبه‌رو هستیم که زبان خودش را پیدا کرده است؛ زبان ساده‌تر شده، اما اندیشه ساده نشده است، تصویرها روشن‌تر شده‌اند، اما پشت همین روشنایی پرسش‌هایی عمیق درباره انسان، طبیعت، مرگ، زندگی، تنهایی، ایمان و معنای بودن جریان دارد.

بخش اصلی آثار شعری او بعدها در مجموعه «هشت کتاب» گرد آمد؛ مجموعه‌ای شامل «مرگ رنگ»، «زندگی خواب‌ها»، «آوار آفتاب»، «شرق اندوه»، «صدای پای آب»، «مسافر»، «حجم سبز» و «ما هیچ، ما نگاه» که مسیر تحول شعری او را از تجربه‌های نخستین تا زبان پخته و شخصی سال‌های بعد نشان می‌دهد.

اما آنچه سهراب را ماندگار کرد فقط فرم شعرهایش نبود.

نگاهی بود که پشت آنها قرار داشت.

«صدای پای آب»؛ وقتی جهان سهراب شکل کامل‌تری گرفت

در میان آثار سهراب، «صدای پای آب» جایگاهی ویژه دارد، زیرا در این منظومه بسیاری از عناصر جهان او در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند؛ کودکی، خانواده، طبیعت، ایمان، تنهایی، زندگی روزمره و آن نگاه خاصی که می‌خواهد میان انسان و جهان فاصله کمتری ایجاد کند.

سهراب در این شعر از جایی شخصی آغاز می‌کند، اما آرام‌آرام از زندگی خودش عبور می‌کند و به پرسش‌هایی می‌رسد که دیگر فقط متعلق به یک شاعر یا یک شهر نیستند. او از معنویت سخن می‌گوید، اما معنویت را الزاماً در جایی دور از زندگی روزمره جست‌وجو نمی‌کند؛ امر مقدس می‌تواند در آب، برگ، نور، لحظه و خود زندگی حضور داشته باشد، اگر انسان هنوز توان دیدنش را داشته باشد.

همین نگاه، یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های سهراب با بسیاری از شاعران اجتماعی هم‌دوره‌اش بود. در روزگاری که بخش مهمی از شعر معاصر ایران به سیاست، اجتماع و اعتراض نزدیک شده بود، سهراب راه دیگری را انتخاب کرد و همین انتخاب گاهی باعث انتقاد از او شد؛ برخی فاصله‌اش از زبان مستقیم سیاسی و اجتماعی را برنمی‌تافتند، اما او راه خودش را ادامه داد و به جای آنکه شعرش را به صدای مستقیم رویدادهای روز تبدیل کند، به رابطه انسان با هستی، طبیعت و خودش پرداخت.

او قرار نبود صدای خیابان باشد.

صدای آب بود.

«چشم‌ها را باید شست»

شاید کمتر شاعری توانسته باشد یک اندیشه را چنان وارد حافظه عمومی کند که حتی کسانی که آثارش را به شکل جدی نخوانده‌اند، با آن آشنا باشند. در جهان سهراب، دیدن یک عمل ساده و خودکار نیست؛ دیدن نیازمند رهایی از عادت است و شاید انسان بیشتر اوقات نه خود جهان، بلکه برداشت‌ها، پیش‌فرض‌ها و داوری‌های خودش درباره جهان را می‌بیند.

سهراب پیشنهاد می‌کند پیش از آنکه بخواهیم همه چیز را تغییر دهیم، شاید لازم باشد شیوه نگاه کردنمان را تغییر دهیم؛ زیرا یک درخت اگر هر روز جلوی خانه ما باشد، پس از مدتی دیگر آن را نمی‌بینیم، آسمان چون همیشه بالای سر ماست فراموش می‌شود، آب چون هر روز در دسترس است شگفتی‌اش را از دست می‌دهد و حتی حضور آدم‌هایی که دوستشان داریم ممکن است آن‌قدر برایمان عادی شود که ارزش بودنشان را فقط زمانی بفهمیم که دیگر کنارمان نیستند.

سهراب با شعرش تلاش می‌کرد همین عادت را بشکند.

او چیز تازه‌ای به جهان اضافه نمی‌کرد.

چیزهای قدیمی را دوباره قابل دیدن می‌کرد.

و شاید همین یکی از رازهای ماندگاری او باشد.

تنهایی؛ نه فرار از جهان، بلکه راهی برای رسیدن به آن

سهراب انسانی خلوت‌گزین بود و برای کار و رسیدن به سکوتی که نیاز داشت، گاهی به روستاها و کویرهای اطراف کاشان می‌رفت. اما تنهایی در جهان او الزاماً مترادف غم، افسردگی یا بریدن از زندگی نیست؛ گاهی تنهایی فضایی است که در آن سر و صدای بیرون خاموش می‌شود و انسان بالاخره فرصت پیدا می‌کند چیزهایی را بشنود که در هیاهوی روزمره شنیده نمی‌شوند.

شاید به همین دلیل سکوت در شعر و نقاشی او تا این اندازه حضور دارد. نقاشی‌هایش شلوغ نیستند و شعرهایش نیز هرچه پخته‌تر می‌شوند، انگار از عناصر اضافی خالی‌تر می‌شوند؛ گویی سهراب هرچه جلوتر رفت، بیشتر به این نتیجه رسید که برای رسیدن به جوهر یک چیز، گاهی لازم است بسیاری چیزهای دیگر را کنار زد.

این خلوت در رفتار اجتماعی او نیز دیده می‌شد. نمایشگاه‌های نقاشی متعددی داشت، اما معمولاً علاقه چندانی به حضور در روز افتتاح نمایشگاه‌های خودش نشان نمی‌داد.

اثر را می‌گذاشت و خودش کنار می‌رفت.

درخت‌هایی که شعر شدند

نقاشی برای سهراب هیچ‌گاه هنر دوم نبود و او در این عرصه نیز به شکل جدی و حرفه‌ای فعالیت کرد. آثارش در نمایشگاه‌های مختلف داخل و خارج از ایران به نمایش درآمدند و حضور او در رویدادهای هنری تهران، ونیز، پاریس و نیویورک نشان می‌دهد که نقاشی برایش فعالیتی حاشیه‌ای در کنار شهرت شاعری نبود.

در آثار نقاشی او نیز همان جهان آشنای شعرهایش را می‌توان دید؛ تنه‌های درخت، طبیعت، کویر، سطوح خلوت و رنگ‌هایی که برای جلب توجه فریاد نمی‌زنند. او از تجربه هنر شرق و غرب استفاده کرد و به‌تدریج به زبان تصویری خاص خودش رسید؛ زبانی موجز و شخصی که با تجربه شاعرانه‌اش از طبیعت پیوند داشت.

سال‌ها پس از مرگش، نقاشی‌های سهراب به برخی از شناخته‌شده‌ترین و گران‌ترین آثار هنر مدرن ایران تبدیل شدند، اما اهمیت آنها فقط در قیمت‌هایی که در حراج‌ها ثبت می‌کنند نیست؛ این آثار نیمه دیگری از جهان هنرمندی هستند که با دو ابزار متفاوت تقریباً یک چیز را جست‌وجو می‌کرد. دیدن.

مردی که جهان را آرام‌تر می‌خواست

سهراب در جهانی زندگی کرد که آرام نبود و تحولات سیاسی و اجتماعی بزرگ قرن بیستم در اطراف او جریان داشت، اما شعرش راه دیگری را انتخاب کرد. این انتخاب لزوماً به معنای ندیدن دردهای جهان نبود؛ بیشتر شبیه جست‌وجوی پاسخی متفاوت برای آنها بود، پاسخی که از توجه، آگاهی، رابطه انسان با طبیعت و نوع نگاه او به هستی آغاز می‌شد.

او به جای فریاد، توجه را پیشنهاد می‌کرد؛ به جای قطعیت، حیرت؛ و به جای اینکه انسان را فرمانروای مطلق جهان بداند، او را موجودی در میان موجودات دیگر می‌دید. در جهان سهراب، انسان باید دوباره یاد بگیرد با زمین، آب، درخت و دیگر موجودات رابطه برقرار کند و شاید همین جنبه از شعر اوست که امروز، در دورانی که فاصله انسان با طبیعت بیش از پیش به مسئله‌ای جدی تبدیل شده، معنای تازه‌ای پیدا می‌کند.

سهراب دهه‌ها پیش از آنکه بحران‌های زیست‌محیطی به یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌های جهان تبدیل شوند، از جهانی حرف می‌زد که در آن آب و درخت و پرنده فقط منابعی برای مصرف انسان نبودند.

آنها همسایه‌های ما بودند.

وقتی بیماری از راه رسید

زندگی سهراب طولانی نبود. در سال ۱۳۵۸ به سرطان خون مبتلا شد و برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری پیشرفت کرده بود و درمان نتیجه‌ای نداد؛ بنابراین به ایران بازگشت و سرانجام غروب دوشنبه اول اردیبهشت ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران درگذشت. تنها ۵۱ سال داشت. پس از مرگ، پیکرش در مشهد اردهال در نزدیکی کاشان به خاک سپرده شد.

شاعری که تمام عمر از درخت و خاک و آب گفته بود، دوباره به خاک بازگشت، آن هم در نزدیکی همان جغرافیایی که بخش بزرگی از جهانش از آن برخاسته بود.

اما شاید در جهان فکری سهراب، مرگ نیز پایان مطلق نبود؛ همه چیز در حال عبور و تبدیل شدن بود، همان‌طور که آب می‌گذرد، باد می‌آید، برگ می‌افتد، فصل تغییر می‌کند و زندگی در شکلی دیگر ادامه پیدا می‌کند.

شاعری که از مرز زبان فارسی عبور کرد

شعرهای سهراب پس از او در مرزهای ایران باقی نماندند و به زبان‌های مختلف ترجمه شدند. جهان شعری او، با وجود پیوند عمیقش با کاشان و فرهنگ ایرانی، درباره تجربه‌هایی سخن می‌گوید که محدود به یک جغرافیا نیستند؛ تنهایی، طبیعت، مرگ، زندگی، حیرت، عشق، کودکی و جست‌وجوی معنا تجربه‌هایی هستند که انسان در هر کجای جهان می‌تواند با آنها ارتباط برقرار کند.

شاید برای همین است که برای فهمیدن سهراب لازم نیست کسی اهل کاشان باشد.

نیازی نیست کسی همان کویر را دیده باشد تا سکوت را بفهمد.

نیازی نیست کنار همان جوی آب نشسته باشد تا صدای آب را بشنود.

چرا هنوز سهراب می‌خوانیم؟

شاید مهم‌ترین پرسش درباره سهراب همین باشد که چرا شاعری که بیش از چهار دهه از مرگش گذشته، هنوز این اندازه در زندگی و زبان ما حضور دارد و چرا نسل‌هایی که جهانشان از بسیاری جهات هیچ شباهتی به جهان سهراب ندارد، باز هم به شعر او بازمی‌گردند.

شاید پاسخ را باید در همین تفاوت جست‌وجو کرد.

جهان ما هر روز سریع‌تر شده است، شلوغ‌تر شده است، بیشتر حرف می‌زنیم و شاید کمتر گوش می‌دهیم؛ هزاران تصویر در روز از مقابل چشممان عبور می‌کنند و در عین حال ممکن است کمتر از همیشه واقعاً چیزی را نگاه کنیم. مدام در حال رفتن به جایی هستیم، بی‌آنکه همیشه بدانیم چرا باید آن‌قدر سریع برسیم؛ طبیعت را از پشت صفحه تلفن می‌بینیم، با آدم‌ها حرف می‌زنیم بی‌آنکه همیشه حضور داشته باشیم و آن‌قدر درگیر ثبت کردن لحظه‌ها شده‌ایم که گاهی خود لحظه را از دست می‌دهیم.

در چنین جهانی، سهراب هنوز از جایی دور صدایمان می‌کند. نه با فریاد. سهراب اهل فریاد نبود. آرام می‌گوید: کمی آهسته‌تر. نگاه کن. یک درخت آنجاست. آسمان هنوز بالای سر توست. آب هنوز جاری است.

دنیا هنوز پر از چیزهایی است که ندیده‌ای، حتی اگر هزار بار از کنارشان گذشته باشی.

پانزدهم مهر؛ زادروز یک نگاه

پانزدهم مهر فقط سالروز تولد یکی از بزرگ‌ترین شاعران و نقاشان معاصر ایران نیست؛ می‌توان آن را زادروز نوعی نگاه دانست، نگاهی که به ما یادآوری می‌کند شاید زیبایی جهان کم نشده باشد و این ما باشیم که در ازدحام زندگی، کمتر فرصت دیدنش را پیدا می‌کنیم.

سهراب سپهری فقط مجموعه‌ای از شعرها و نقاشی‌ها برای ما باقی نگذاشت؛ نوعی حساسیت نسبت به زندگی باقی گذاشت، نوعی دعوت به مکث کردن پیش از عبور، نگاه کردن پیش از قضاوت و دوباره دیدن چیزهایی که از شدت تکرار، دیگر آنها را نمی‌بینیم.

و شاید میراث واقعی یک شاعر همین باشد؛ اینکه سال‌ها پس از مرگش، شعرهایش فقط در کتابخانه باقی نمانند، بلکه چیزی از نگاه او وارد نگاه ما شود و آرام‌آرام شیوه مواجهه ما با جهان را تغییر دهد.

سهراب در ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد و تنها ۵۱ سال فرصت زندگی داشت، اما در همین عمر کوتاه شعر گفت، نقاشی کرد، سفر کرد، فرهنگ‌های گوناگون را دید و از میان تمام این تجربه‌ها جهانی ساخت که امروز کافی است نامش را بشنویم تا عناصرش یکی‌یکی در ذهنمان ظاهر شوند: آب، درخت، کویر، نور، پرنده و پنجره. و انسانی که برای لحظه‌ای ایستاده است و واقعاً نگاه می‌کند.

شاید به همین دلیل باشد که سهراب هیچ‌وقت کاملاً نرفت؛ هر بار کسی از شلوغی جهان خسته می‌شود و برای لحظه‌ای به سکوت پناه می‌برد، هر بار کسی مقابل درختی می‌ایستد و بدون اینکه بخواهد از آن عکس بگیرد فقط نگاهش می‌کند، هر بار کسی صدای آب را می‌شنود و به جای عبور چند ثانیه مکث می‌کند، چیزی از جهان سهراب دوباره زنده می‌شود.

امروز، در زادروز او، شاید بهترین بزرگداشت سهراب این نباشد که فقط شعرهایش را دوباره بخوانیم؛ شاید بتوانیم برای چند دقیقه همان کاری را انجام دهیم که او تمام عمر به شکل‌های مختلف به ما یادآوری کرد: از عادت بیرون بیاییم، به اطرافمان نگاه کنیم و جهان را، حتی برای یک لحظه، چنان ببینیم که گویی نخستین بار است آن را می‌بینیم.

چون شاید جهان چندان تغییر نکرده باشد.

این چشم‌های ماست که گاهی باید دوباره دیدن را یاد بگیرد.

 

هیچ نظر! یکی از اولین.

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین دستاورد ها

استفاده از خازن های قابل شارژ نوری در تجهیزات الکترونیکی کم مصرف
دانشجوی دانشگاه تهران، مدال طلای INOVA ۲۰۲۶ را از آن خود کرد!
بررسی روند اجرای ماده ۱۶ قانون جهش تولید دانش‌بنیان و رفع چالش‌های این حوزه
مدیر مرکز تحقیقات و توسعه پمپ پایگاه اطلاعاتی نوآوران و نخبگان ایران منصوب شد / پمپ‌ها؛ قلب تپنده زندگی مدرن
کشف راهی برای ترمیم خودبه‌خودی شبکیه چشم
جراحی‌های نوین مغز به کمک بیماران مبتلا به وسواس و افسردگی مقاوم به درمان می‌آیند
تولید برق با کاغذ دیواری
تدوین سند حکمرانی ملی طب ایرانی در آستانه مرحله نگارش

اقتصادی

هم‌افزایی منابع صندوق نوآوری و شکوفایی با سرمایه‌گذاری بخش خصوصی
برنامه صندوق نوآوری: هوشمندسازی و جذب سرمایه برای استارت‌آپ‌ها
مراسم امضای تفاهم‌نامه برای نوسازی مراکز دانشگاهی برگزار شد
تحقق امنیت غذایی با قانون جهش تولید دانش‌بنیان
ایستگاه فضایی بین‌المللی در رقابت با ترامپ برای دریافت جایزه نوبل صلح!

فناوری

لشکر روبات‌ها کارگران ساختمانی را بیکار می‌کنند
هوشمندسازی ساختار اداری کشور با تکیه بر فناوری‌های نوین
فراخوان حضور در نمایشگاه ملی دستاوردهای هوش مصنوعی کشور
بازنگری در سند علوم و فناوری‌های شناختی: اولویت‌بندی حوزه‌های کلیدی
ایران: پیشنهاد راه‌اندازی شبکه آزمایشگاه‌های فوتونیک بریکس

گزارش

حضور پررنگ دانش‌بنیان‌های غذا و کشاورزی در «فرِّ ایران»
«البرز» بالاتر از سهم جمعیتی در نقشه دانش‌بنیان
معاون علمی رئیس‌جمهور وارد استان البرز شد
  • یادداشت
  • سرآمد
پایگاه خبری پژوهندگان  عصر
صاحب امتیاز و مدیر مسئول:مژده افشار

سردبیر:فاطمه السادات خوشکام

تلفن:02188973317

بانک اطلاعات نوآوران و نخبگان

پژوهندگان عصر

طراحی و تولید : پایگاه اطلاعات نوآوران و نخبگان

  • درباره ما
  • تماس با ما

© کلیه حقوق  محفوظ است | طراحی سایت: 

  • خانه
  • علمی
  • فناوری
  • پژوهشی
  • نوآوری
  • دستاوردها
  • چند رسانه ای
    • ویدیو
    • عکس