بزرگی در تواضع؛ نشستن برای قد کشیدنِ دیگران
در میانهی آن اتاقِ روشن و روی نقشونگارهای صمیمیِ فرش، قابی متراکم و آکنده از صمیمیت خلق شده است. جمعی از کودکان، معلمان و همراهانِ همیشگی، شانه به شانه در پسزمینه صف کشیدهاند و با چشمانی درخشان رو به دوربین لبخند میزنند. اما آنچه در همان نگاهِ اول ساختارِ مفهومیِ این تصویر را دگرگون میکند، موقعیتِ ویژهی “مهدی صدیقیان” پدر آرزوهاست؛ مردی که تمامِ قامتِ بزرگسالیاش را روی فرشِ اتاق تا کرده، درست در پیشانیِ جمع بر زمین زانو زده و نشسته است تا استوارترین تکیهگاهِ این کادر باشد.
این نشستن بر روی خاک و فرش، نه یک جایگیریِ تصادفی برای عکاسی، بلکه آیینی استعاری از فروتنی، عشق و احترامِ مطلق به کرامتِ انسان است. در دنیایی که غالبِ آدمها برای اثباتِ حضورِ خود به دنبالِ ایستادن بر سکوهای مرتفعتر و فرادست قرار گرفتن هستند، “مهدی صدیقیان” آگاهانه پایینترین نقطه را انتخاب کرده است. او بر زمین نشسته تا تمامِ بچهها بالاتر از او بایستند، قد بکشند و در مرتفعترین نقطهی بومِ تصویر بدرخشند؛ رفتاری که بیکلام فریاد میزند قهرمانانِ واقعیِ این قصه، همین فرزندانِ کوچکِ این دیارند.
وقتی یک مهربان، با تمامِ اعتبار و مسئولیتش، برای شنیدنِ صدای کودکان روی زمین مینشیند و همقد و حتی کوتاهتر از آنها میشود، تمامِ دیوارهای ابهت و فاصلههای ساختگی فرومیریزند. بچهها در چنین لحظهای حس میکنند که وجودشان چقدر محترم، خواستهشان چقدر مهم و رویاهایشان چقدر شنیدنی است. نگاههای مطمئن، چهرههای برافروخته و ایستادنِ باغرورِ تکتکِ این دختران و پسران در پشتِ سرِ او، حاصلِ همین حسِ عمیقِ احترام و ارزشمندی است که در وجودشان جوانه زده است.
در حاشیهها و پسزمینهی این صفِ پرامید، حضورِ گرمِ دیگر مربیان و همراهانِ جریانِ «آرزوهای رنگی» حلقهی حمایتیِ این خانوادهی بزرگ را کامل میکند. همراهانی که آنها نیز تمامِ تکلفهای روزمره را پشتِ در جا گذاشتهاند تا در خلقِ این فضای امن و پر از مهر سهمی داشته باشند. ترکیبِ خندههای سادهی بچهها در کنارِ نگاهِ حمایتگرِ بزرگترها، تابلویی از همدلیِ دستهجمعی میسازد؛ جایی که همه برای یک هدفِ مشترک گرد هم آمدهاند: نشاندنِ بذرِ باور و امید بر جانِ روشنِ کودکان.