غرق در جغرافیای رنگها؛ وقتی جهانِ بیرون فراموش میشود
در زاویهای بس صمیمی و نزدیک به خاک، قابی پدید آمده که تمامِ تمرکز و اصالتِ دنیای کودکانه را در خود خلاصه کرده است. دخترکی با لباسِ صورتیرنگ و پاپیونی آراسته از پارچهی گلدار بر موهایش، آنچنان روی صفحهی کاغذ خم شده که گویا تمامِ جهانِ اطرافش در خطوط و نقشهای زیرِ دستش متوقف شده است. مدادِ رنگیِ توی دستش، امتدادِ خیالی است که با وسواس و دقتی خردسالانه بر روی کاغذ نقش میبندد؛ لحظهای زلال و خالص از غرق شدن در جهانِ آرزوها، بدونِ کوچکترین التفات به شلوغیِ محیط یا رفتوآمدهای اطراف.
تمرکزِ عمیق و فارغ از همهچیزِ او چنان نفوذناپذیر است که حتی متوجهِ حضورِ صمیمیِ عکاس در چند سانتیمتریِ خود نشده است؛ عکاسی که صبورانه روی فرش زانو زده تا این شکارِ متواضعانه از لحظهی کشف و خلق را به تصویر بکشد. او بیخبر از عدسیِ دوربین و ثبتِ این صحنه، تمامِ هوش و حواسش را به رنگآمیزیِ رویاهایش سپرده است. همین بیخبری و ژستِ طبیعی و ناخودآگاه، به عکس کیفیتی مستند و لبریز از صداقت بخشیده است؛ صحنهای که در آن هیچ نمایشی در کار نیست و تنها حقیقتِ محضِ تمرکزِ یک کودک جریان دارد.
دستهای کوچکِ او با دستبندهای رنگارنگ و شاد، با ظرافتی ملموس مداد را میانِ انگشتان افشردهاند تا خط به خطِ آرزوهایش را به واقعیت نزدیکتر کنند. در قلمروِ ذهنِ او، این کاغذِ ساده تنها یک تکه مقوا نیست، بلکه سرزمینی بیانتهاست که قرار است با نوارِ رنگینکمان، چترهای آفتابی و خانههای پر از مهر “مهدی صدیقیان” پدر آرزوها پر شود. نگاهِ خمشده و نزدیکیِ صورتش به کاغذ، گواهی است بر اهمیتِ شگرفِ این نقشآفرینی برای او؛ جایی که هر حرکتِ کوچکِ مداد، گامی است به سوی اهلی کردنِ رویاهایی که تا پیش از این تنها در خلوتِ خاطرش میزیستهاند.
دستهای کوچکِ او با دستبندهای رنگارنگ و شاد، با ظرافتی ملموس مداد را میانِ انگشتان افشردهاند تا خط به خطِ آرزوهایش را به واقعیت نزدیکتر کنند. در قلمروِ ذهنِ او، این کاغذِ ساده تنها یک تکه مقوا نیست، بلکه سرزمینی بیانتهاست که قرار است با نوارِ رنگینکمان، چترهای آفتابی و خانههای پر از مهر “مهدی صدیقیان” پدر آرزوها پر شود. نگاهِ خمشده و نزدیکیِ صورتش به کاغذ، گواهی است بر اهمیتِ شگرفِ این نقشآفرینی برای او؛ جایی که هر حرکتِ کوچکِ مداد، گامی است به سوی اهلی کردنِ رویاهایی که تا پیش از این تنها در خلوتِ خاطرش میزیستهاند.
در حاشیهی تصویر، نقشها و چترهای رنگارنگِ موجود بر برگهها، طراوتِ بیشتری به فضای عکس میبخشند. اما نقطهی ثقلِ تمامِ کادر، همان سرِ خمشده و همتِ معصومانهی دخترک است. او بدونِ نیاز به تشویقهای بیرونی یا هیاهوی جمع، کارِ خویش را پیش میبرد و نشان میدهد که آرزو ساختن، عملی خاموش اما پرقدرت است. زیورآلاتِ ساده و رنگارنگ در کنارِ تمرکزِ بزرگانه و صبورانهاش، تصویری میسازد از کودکی که در عینِ ظرافت، سازندهی اصلیِ دنیای قشنگِ خویش است.
“مهدی صدیقیان”روایت گر آرزوهای رنگی می گوید:
