جغرافیای بیمرزِ مهربانی؛ لبخندی به وسعتِ تمامِ آرزوها
در میانهی اردوگاهِ صمیمی و پرقصهی ساکنانِ افغانستانی در سمنان، قابی پیش روی ماست که از زلالی و طراوت لبریز شده است. دخترکی با چارقدِ زردِ روشن و پیراهنی آراسته به شکوفههای رنگارنگ، متواضعانه و با وقار روی زمین نشسته و دستهای کوچکش را آرام در هم گره زده است. درخششِ چشمانِ گیرایش و لبخندِ نرم و آرامش در میانهی نگاههای کودکانهی پسزمینه، کادر را به تابلویی ماندگار از نجابت، آرامش و امید بدل کرده است؛ نگاهی که بیهیچ کلامی، صمیمیت و پاکیِ درونش را به دلِ بیننده پیوند میزند.
این قاب، گواهی روشن بر یک حقیقتِ بزرگ است: جریانِ «آرزوهای رنگی» که “مهدی صدیقیان” آن را سال ها پیش بنیان نهاد دیگر متعلق به یک شهر، یک استان یا حتی جغرافیای یک ملتِ خاص نیست. آرزو و معصومیت، خطوطِ مرزی و شناسنامهها را نمیشناسد و در دیارِ کودکان، هیچ دیواری میانِ رویاها وجود ندارد. این دخترکِ شیرینزبان، نمادی از تمامِ فرزندانی است که در دور و نزدیکِ این سرزمین زندگی میکنند؛ کودکانی که مرزها را کنار زدهاند تا یادآوری کنند خندهی یک کودک، زیباترین و همهفهمترین زبانِ مشترکِ تمامِ انسانهاست.
برای این نگاههای پرامید، آنچه اصالت دارد تنها یک چیز است: کودک بودن، آرزو داشتن و دلی پاک و بیغش به وسعتِ آسمان. مهم نیست این فرزندان از کجا آمدهاند یا در کدام گوشه از این خاک سکنی گزیدهاند؛ مهم این است که سینه و خاطرشان پر از رویاهای قشنگ است و حق دارند از شادی، عزت و حسِ ارزشمندی سهمی برابر داشته باشند. در فرهنگِ این حرکت، هر جا دلی کودکانه بتپد و چشمی در انتظارِ یک رویای رنگی باشد، همانجا کانونِ اصلیِ مهربانی و مقصدِ والای سفر است.
دقیقاً به خاطرِ همین لبخندهای خالص و نگاههای لبریز از نجابت است که تیمِ «آرزوهای رنگی» با رهبری “مهدی صدیقیان”با تمامِ جان، سختیِ راه را بر خود هموار میکند و حاضر است به دورترین و سختگذرترین گوشههای این سرزمین قدم بگذارد. جادههای طولانی، خستگیِ فرسنگها مسیر و غربتِ راهها، در برابرِ برقی که در چشمانِ این بچهها میدرخشد، ذوب میشوند. سفر به سمنان و حضور در کنارِ این فرزندان، تجدیدِ عهدی بود برای رفتن و رسیدن به هر جایی که خطی از امید نیاز به پررنگ شدن دارد.
شکوفههای بنفش و آبیِ پیراهنِ او، درست مثلِ بهاری است که در میانهی اردوگاه روئیده و حضورِ پرمهرِ مربیان و همراهان را پاسخ میگوید. در این مبادلهی عاطفی، هیچکس احساسِ بیگانگی نمیکند؛ چرا که مواجهه با این کودکان، نه از سرِ نگاهِ دستگیری، بلکه سرشار از احترام، تکریم و پاسداشتِ انسانیت است. وقتی بزرگترها در کنارِ چنین پاکیِ بیحدی قرار میگیرند، خود نیز دوباره متولد میشوند و یاد میگیرند که بزرگترین سرمایهی زندگی، همین حسهای صادقانه و همدلیهای بیمرز است.
“مهدی صدیقیان”روایتگر آرزوهای رنگی می گوید:”
