کودکِ درون که هرگز پیر نمیشود؛ آرزویی به وسعت یک عمر
در مرکز این تصویر پر از مهر، مادربزرگی مهربان با روسری و چادرِ گلدارِ سنتی ایستاده است. او عروسکِ خرسِ بزرگ و قهوهایرنگی را با تمام وجود در آغوش بفشرده؛ عروسکی با پاها و پاپیونِ صورتیِ براق که شاید در ظاهر هدیهای کودکانه به نظر برسد، اما در دستان او، رمزِ زنده بودنِ امید و بیداریِ کودکِ درون است. لبخندِ شیرین، شرمآگین و آرامِ مادربزرگ که با نگاهی گرم به گوشهای از اتاق دوخته شده، حسوحالی عمیق به قاب بخشیده است؛ لبخندی که گویی سالها انتظار و شیرینیِ غیرمنتظرهی یک خواسته را در خود پنهان دارد.
آرزو داشتن، نه محدود به سنوسال است و نه شناسنامه میشناسد. در میان تمام برگههایی که معمولاً با خطوطِ کودکانه پر میشدند، صدایی متفاوت بلند شد؛ زمزمهای صادقانه از زبان مادربزرگی که با شجاعت و سادگی گفت: «من هم آرزو دارم…». این جملهی کوتاه، درگاهِ دنیایی بود که نشان داد دلها در هر سنی میتوانند مشتاقِ شادمانی، مهربانی و لمسِ رویاهای ناگفته باشند. خرسِ پارچهایِ بزرگ در آغوش او، تنها یک اسباببازی نیست؛ بلکه تحقّقِ حسِ دیده شدن و محترم شمردنِ دلِ پاکی است که سالها پروانهی مهربانیاش را برای دیگران پرواز داده و حالا نوبت خودش رسیده تا سهمی از این ذوقِ خالص داشته باشد.
در گوشهی پایینِ قاب، نوه یا دخترکِ خردسالی با چادرِ گلدار روی پشتی تکیه داده و با لبخندی از تهِ دل به مادربزرگش نگاه میکند. آن برقِ چشمانِ کودکانه و شادمانیِ بیریا در چهرهی دخترک، گواهی است بر اینکه معجزهی آرزوها وقتی رخ میدهد، تمامِ خانه را لبریز از صمیمیت و نور میکند. دیدنِ مادربزرگ در حالی که آرزوی کوچک و شیرینش را در آغوش گرفته، درسِ بزرگی از عشق و رهایی به نسلِ کوچکتر میبخشد.
این قابِ ماندگار، حاصل همان رویکردِ انسانی و بیدریغی است که در تمامِ مسیرِ سفرهای “مهدی صدیقیان” «پدر آرزوها» جریان داشت. قدمهایی که تنها برای کودکان برداشته نشد، بلکه دلهای صبور و شریفِ تمامِ اهلِ خانه را نشانه رفت تا یادآوری کند هیچ دلی برای آرزو کردن پیر نیست. عروسکِ قهوهای در آغوشِ مادربزرگ، یادگار روزی است که آرزو از مرزِ سنوسال گذشت و ثابت کرد تا زمانی که قلب مینوازد، امید و شادمانی حقِ مسلّمِ هر انسانی است.
