سواد رسانهای و آینده پژوهی
در میانهی کوچهای قدیمی با دیوارهای آجریِ کهنه و درختِ تناوری که سایهسارِ خاطرهها شده، نوری از شادی و صمیمیت تمامِ فضای قاب را پر کرده است. دهها کودک و نوجوانِ روستا، از کوچک و بزرگ، کنار هم در طولِ کوچه قد کشیدهاند و همزمان دستهایشان را رو به آسمان و عدسیِ دوربین بالا بردهاند. دستهایی که باز شدهاند تا نه یک خداحافظیِ تلخ، بلکه بدرقهای پر از شور، سپاس و امید را رقم بزنند؛ لحظهای که هوای خنکِ روستا را با خندهها و فریادهای شادیبخشِ خود عطرآگین کرده است.
در مرکز و پیشانیِ این جمعیت، پسربچهها و دختربچههایی ایستادهاند که هدایا، پوشهها و کتابهای خود را محکم تحتِ بغل گرفته یا به سینه فشردهاند. پسربچهای با تیشرتِ نارنجی و دیگری با لباسِ خاکستری و پوشهی آبی در دست، با لبخندهایی پهن و چشمانی پر از نور، دستِ راستشان را بالا آوردهاند. در کنارشان دخترانِ خردسالی با روسریها و چادرهای رنگارنگ دیده میشوند که با حیا و ذوقی کودکانه تکان دادنِ دستهایشان را به تصویر کشیدهاند. این دستهای بالا رفته، همچون جنگلی از امید است که در خاکِ این کوچه ریشه دوانده است.
پشتِ سرِ این موجِ خروشانِ کودکان، چهرهی آرامِ “مهدی صدیقیان”پدر آرزوهای رنگی و همراهانِ پروژه در میانِ جمع به چشم میخورد. آنها در انتهای کوچه و درست در میانِ بچهها ایستادهاند؛ حضوری بیادعا که نشان میدهد این سفرها هرگز رابطهای از جنسِ فرادست و زيردست نبوده، بلکه همزیستی و حل شدن در دنیای زلالِ روستا بوده است. نگاهِ صبورانه و رضایتبخشِ بزرگترها در پسزمینه، گواهی است بر پایانِ شیرینِ یک روزِ پرکار و پر از احساس که با تحققِ رویاهای کوچکِ تکتکِ این بچهها به بار نشسته است.
شور و هیجانِ جاری در این قاب، ماندگاریِ خاطرهای را نشان میدهد که زمان توانِ کمرنگ کردنش را ندارد. پوشهها و اسباببازیهای در دستِ کودکان، نشانههای ملموسی از برآورده شدنِ خواستههایشان است، اما آنچه در ذهنها حک شده، احساسِ دیده شدن و ارزشمند بودن است. درنگِ بچهها در این کوچه و بدرقهی پرشورشان، نشان میدهد که آنها تنها صاحبِ هدیه نشدهاند، بلکه دوستانی پیدا کردهاند که برای دیدنِ لبخندشان راههای طولانی و سخت را پیمودهاند.
این تصویر، عصارهی تمامِ زحمات، رنجِ جادهها و سفرهای بیوقفه است. پیمودنِ کیلومترها راه از شهری به شهری دیگر و گذر از مسیرهای صعبالعبور، درست در همین نقطه و با همین دستهای بالا رفته معنا پیدا میکند. تکان دادنِ دستِ بچهها در انتهای روز، مزدِ تمامِ خستگیها و شبزندهداریهاست؛ لحظهای که “مهدی صدیقیان” و همراهانش یادآوری میکند هیچ قدمی در این راه هدر نرفته و هر امیدی که در دلِ این کوچهها کاشته شده، به درختی تنومند از مهر تبدیل شده است.
این قاب، تابلویی ماندگار و شکوهمند از پایانِ یک سفر و آغازِ یک پیوندِ ابدی است. نامِ «خداحافظی که ماندگار شد» بیش از هر چیز شایستهی این تصویر است؛ چرا که نشان میدهد حضورِ آدمهای مهربان شاید در لحظه تمام شود و ماشینها کوچه را ترک کنند، اما اثرِ پاها، دستهای بالا رفته و لبخندهای ثبتشده در این گوشه از دنیا، برای همیشه در خاطرِ کوچه و دلهای این کودکان زنده و جاویدان خواهد ماند.
